|
طلاق حادثه اي مهم و سهمگين در زندگي است و دوران پس از طلاق ، پستي ها و بلندي هاي زيادي دارد. گاهي فشار و ضربه روحي طلاق آن قدر زياد است که زخمي عميق و هميشگي بر جاي مي گذارد ...
به گزارش ایونا ، بعضي ها جدايي را هرگز باور نمي کنند و نمي پذيرند و بعضي ديگر پس از مدتي زندگي عادي روزمره را پيش مي گيرند، اما در باقي روزهاي زندگي ، تلخي طلاق و ترس از وابستگي و جدايي را به دوش مي کشند. حتي به هم خوردن نامزدي هم مي تواند به همين صورت دردناک و ناراحت کننده باشد؛ اما براي هر دردي درماني هم وجود دارد. شما با رعايت چند نکته ساده مي توانيد ناراحتي و افسردگي پس از طلاق را تا حد زيادي تخفيف دهيد و خود را براي زندگي پس از طلاق آماده کنيد .
احساساتتان را سرکوب نکنيد
همه کساني که طلاق را تجربه کرده اند مي دانند که خشم و افسردگي چاشني لاينفک آن است . غالبا مردم از احساس ناراحتي ، غصه ، افسردگي و خشم ، مي ترسند. گاهي قدرت اين احساسات تيره و تار به حدي است که مي تواند همه زندگي شما را تحت الشعاع خود قرار دهد، اما بايد آگاه باشيد که گرچه ممکن است اين احساسات خيلي شديد و منفي باشند، اما مقطعي هستند و تجربه آنها شما را نابود نمي کند و اگر به خودتان اجازه بروز اين احساسات را بدهيد خيلي حالتان بهتر خواهد شد. از سوي ديگر اگر شما آگاهانه يا ناخودآگاه احساس خشم وغم ناشي از طلاق را سرکوب کنيد، هرگز ديگر نمي توانيد رابطه اي سالم و صحيح براي ازدواج برقرار کنيد و هميشه کوله بار زخم هاي کهنه را به روابط جديدتان وارد مي کنيد؛ پس به جاي فروخوردن احساساتتان ، آنها را بيرون بريزيد و بروز دهيد .
زندگي ادامه دارد
معمولا وقتي دو نفر تصميم به ازدواج مي گيرند، روياها و خواسته هاي مشترک و شيريني را در سر مي پرورانند. يکي ديگر از کارهاي دردناک پس از جدايي فراموش کردن اين آرزوهاست. اين کار بسيار مشکل است چون همان روياها هستند که توان حرکت رو به جلو را به شما مي دهند، اما بايد به ياد داشته باشيد که جدايي از کسي که کاخ آرزوهايتان را با او ساخته بوديد به معناي پايان همه چيز و نابودي روياهايتان نيست. شما هستيد که بايد خود را بازيابيد و آرزوها و اهدافي که با شرايط کنوني شما هماهنگ هستند را به اجرا درآوريد .
يکي از مهمترين نيازهاي افرادي که واقعه بزرگي مثل طلاق را پشت سر گذاشته اند، داشتن کسي است که به حرف هايشان گوش بدهد. کسي که آنها را قضاوت نکند و با دلسوزي با آنها همدردي کند. از دوستان و نزديکانتان بخواهيد که بدون اظهار نظر پاي درد دل شما بنشينند و فقط گوش بدهند. لازم نيست شما را نصيحت کنند و يا نظرشان را راجع به احساسات تلخ شما ابراز کنند. پس خجالت نکشيد و خواسته خود را ابراز کنيد و تقاضاي کمک کنيد. اگر چنين شخصي در اطرافيان شما وجود ندارد مي توانيد از يک مشاور کمک بگيريد .
اشتباهاتتان را بپذيريد
بخش مهمي از سفر شما به سمت بازيابي سلامت روانتان ، درک اتفاقاتي است که باعث جدايي شما شده است. شما بايد با صداقت کامل تمام اتفاقات و مسيري را که باعث اختلاف و در نهايت جدايي شما و همسرتان شده است را با خود مرور کنيد. سعي کنيد به جاي ملامت کردن طرف مقابل ، نقش خود را در کل ماجرا پيدا کنيد و با شجاعت خطاهايتان را بپذيريد. به انتخاب هاي اشتباهتان فکر کنيد. چه کارهايي را مي توانستيد متفاوت انجام دهيد؟ آيا اگر دوباره در همان شرايط قرار بگيريد، عکس العملتان متفاوت خواهد بود؟ اين بازنگري را با هدف توانمند کردن خود انجام دهيد. به خاطر داشته باشيد که شما قرباني اين ازدواج نبوده ايد و حتما سهمي در اشتباهات يا مسيري که به جدايي ختم شده است ، داشته ايد. اين فکر به شما اعتماد به نفس مي دهد و توانمندتان مي کند .
به دلايلي که به خاطر آنها همسر سابقتان را انتخاب کرده بوديد فکر کنيد. معمولا اغلب ما تنها دليل انتخاب همسرمان را دوست داشتن مي خوانيم ، اما در واقع آنچه ما دوست داشتن مي خوانيم نيازهاي بي پاسخي است که اغلب حس مي کنيم. مثل نياز به مورد محبت واقع شدن ، نياز به اين که کسي عاشق ما باشد و به ما احتياج داشته باشد. نياز به پيدا کردن کسي شبيه به پدر يا مادر که به ما در تخفيف کمبودهاي دوران کودکي کمک کند. نياز به کسي که ما را تائيد کند و حس خوبي به ما القا کند .
ترس ها هم مي توانند ما را به علاقه مند شدن به شخص ديگري ترغيب کنند. ترس از تنها بودن و بي پشتوانه بودن از شايع ترين ترسهايي است که ما را به سمت ازدواج سوق مي دهد، آيا اين دلايل مي توانند پايه محکمي براي يک زندگي زناشويي موفق باشند؟ بدون شک جواب اين سوال منفي است. شما بايد همسر خود را به خاطر فضايل اخلاقي او، مشترک بودن اهداف کلي زندگي و داشتن همراهي رهرو در سفر زندگي انتخاب کنيد .
بخشش بر هر درد بي درمان دواست
هم خود و هم همسر سابقتان را ببخشيد. به اين فکر کنيد که هر دوي شما نسبت به ميزان آگاهي و تجربه خود بهترين عملکرد را در شرايط بحران انجام داده ايد و حتي اگر يکديگر را آزار هم داده ايد به خاطر بدجنسي و توهين نبوده بلکه شرايط اين گونه اقتضا مي کرده است و شايد هم به خاطر دفاع و حفظ خود در آن لحظات مجبور به بروز چنين رفتارهايي شده ايد. بخشش شما را از قيد تنفر و افسردگي و ملامت آزاد مي کند؛ البته نبايد انتظار داشته باشيد که بخشش و فراموشي آسان حاصل شود. بخشش به تمرين نياز دارد، تمرين مداوم و روزانه ، به همسر سابقتان فکر کنيد و او را براي همه چيز ببخشيد .
رابطه را کاملا قطع کنيد
براي فراموش کردن همسر سابقتان بايد 3 تا 6 ماه او را اصلا نبينيد. شايد فراموش کردن او سخت ترين و دردناک ترين بخش طلاق باشد؛ چون شما به حضور فيزيکي او و دوستي نزديک با او عادت کرده ايد و هميشه از دست دادن يک دوست و امين حتي به هر دليلي که باشد بسيار مشکل است ، اما اگر مي خواهيد از عواقب و آسيب هاي طلاق شفا يابيد، بايد اين دوست را از دست بدهيد .
سعي کنيد تماس خود را با او به حداقل برسانيد و اگر بچه داريد، اجازه بدهيد والدين شما بچه را به ملاقات پدرش ببرند. در آخر بايد بدانيد که طلاق يک عمل پر استرس و دردناک است که مسير زندگي شما را براي هميشه تغيير مي دهد. براي مواجهه با اين تغيير بايد قوي باشيد و از خود مواظبت کنيد. غذاي خوب بخوريد، ورزش کنيد و خوب بخوابيد. براي تقويت روحيه هم مي توانيد به کارهاي خلاق هنري يا ورزش هايي چون يوگا روي آوريد .
نقش دوست خوب هم در اين دوران بسيار حياتي است. اجازه ندهيد تنهايي اذيتتان کند. دوستان خوبي پيدا کنيد و با آنها به مسافرت برويد. طلاق آخر زندگي نيست ، بلکه شروعي دوباره با کوله باري از تجربه است .
خبرگزاري زنان ايران نمایش مطلب : 3240
1. توسط: علی, در 24/01/1388 سلام مطالبتون جالبه ولی حیف که کمه خسته نباشید |
2. توسط: حمید, در 15/04/1388 لظفا" لینکهای مناسب را اگر میشود به ایمیل بفرستید . روانشناسی جامعه و جلوگیری از ضایعات وظیفه عمومی است |
3. توسط: leyla, در 20/10/1388 سلام من دانشجوي ارشد مشاوره خانواده هستم و موضوع پايان نامه ام طلاق و سازگاري با آن است از ديدن سايت شما خيلي خيلي خوشحال شدم. واقعاً خسته نباشيد كار تازه اي است و در اين حوزه هنوز زياد كا ر نشده است. اگر ممكن است منبع پاراگراف اول را مي شه براي من بنويسيد در صورت رضايت شما در مطالب مربوط به پايان نامه ام استفاده كنم؟ با تشكر |
4. توسط: mina, در 13/11/1388 سلام من مینا 20 ساله از تهران هستم در حال حاضر 10 ماه است که عقد کرده ام و الان در شرف طلاق هستم ولی همسرم را خیلی دوست دارم اما شرایط طوری است که باید طلاق بگیرم روحیه ام به شدت خراب شده است خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید. |
5. توسط: حنا, در 13/11/1388 من بعد از عقد فهميدم همه حرفا فقط بخاطر ارثي بود كه بعد از فوت بابام بهم رسيده بود ولي دوستش داشتم همه چيزو تحمل كردم تا قبل از ازواج كه رسيد به دعا برا فوت مامانم بخاطر چيزايي كه به اسم مامانم بود و من حالا دارم طلاق ميگيرم . نوشته هات خوب بود ولي برا من كم بود عزيز  |
6. توسط: sara, در 12/12/1388 مطالبتون خیلی خوب بود ، من سارا 26 ساله هستم و 4 سال هست که ازدواج کرده همسرم دو بار از نظر عاطفی بهم خیانت کرد بار اول بخشیدمش ولی این بار نمی تونم با اینکه خیلی دوسش دارم و همین طور زندگیم رو ولی دیگه بهش اعتماد ندارم فکر می کردم که طلاق راحته و با جسارت بهش گفتم که از هم جدا شیم و اون قبول کرد ، و حالا فکر عواقب طلاق فکر اینکه ازش جدا شم و یا بعد چی کار کنم و اینکه اصلاً نمی تونم به عنوان یه زن مطلقه به خونوادم برگردم و زخم و زبونشون رو تحمل کنم یا هر جا می رم یا هر کاری می کنم بهشون توضیح بدم ، بهم بگید چی کار کنم دارم دیوونه میشم . |
7. توسط: ali, در 18/12/1388 با سلام خدمت دوست عزیزم سارا. باید عرض کنم که شما هر طوری شده نباید بگذارید زندگی تان با طلاق پایان یابد چون واقعاً عواقب سنگینی برای شما دارد. شما با صحبت کردن با آرامش نظر شوهرتان را جلب کنید و او را منصرف کنید. از آینده با او صحبت کنید. از اتفاقات خوبی که میتواند در زندگی شما بیفتد. و حتماً به او تأکید کنید که من تا آخر عمر به تو پایبند هستم و به تو خیانت نخواهم کرد. با عرض معذرت فعلاً زیاد وقت ندارم. خداحافظ |
8. توسط: سارا, در 18/12/1388 علی عزیز ممنوع بابت توصیه ای که کردی ولی من توی این مدت خیلی فکر کردم ، این مشکل من نیست مشکل همسرمه که با وجود داشتن من تا این اندازه ضعیف و کمبود محبت داره که با من این کار رو کرد من از همسرم 10 سال کوچکترم ، یعنی جوانتر ، زیباتر ، با شخصیتر ، من هم کارم رو دارم و هم درس ام رو خوندم من می تونم زندگی خودم رو از نو بسازم بدون نیاز به مردی ، همسرم از کارش احساس ندامت می کنه ولی من نمی تونم فراموش کنم ،من نسبت به همسرم آدم کمی نبودم ، اون زنی رو به من ترجیح داد که از هر نظر به انگشت کوچیکه من نمی رسه و این برای من سنگینه اون باید بدون که عاقبت یک لحظه غفلت و خوشی چی می شه ، من توی زندگی فداکاری های زیادی براش کردم و با اینکه فقط 25 سالم ولی مثل یه زن 30ساله پخته شدم و حالا احساس می کنم که قوی هستم و می تونم با این قضیه بجنگم ، اون از ایمان و اعتماد من به خودش سوء استفاده کرد، و من با رها کردنش ازش انتقام می گیرم و مطمئنم که تا آخر عمر خودش رو سرزنش خواهد کرد . |
9. توسط: مینا, در 19/12/1388 عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه باور کنید دوست داشتنم دروغه.من اینو بیخودی نمی گم تجربه کردم و حالا هم دارم تاوانشو پس می دم.  |
10. توسط: ترنم, در 17/01/1389 سلام بچه ها مطالبتونو خوندم خيلي خوب بود .اول اينكه ميخوام به ساراي عزيز بگم خيانت نشانه عدم علاقه است. پس نبايد با ادامه زندگي خودتو تحقير كني .من هم شرايطي مشابه تو دارم با اين تفاوت كه من يه دختر كوچولو ناز دارم كه باباشو دوست داره و اين شرايطو براي من مشكل كرده.هيچ وقت تو زندگيم نيازام تامين نميشه ،بهش اعتماد ندارم اما اون اگرم رابطه اي داره محافظه كار شده و من تو اين فضا بهانه اي براي جدائي ندارم من شرايط تو رو داشتم پس شك نكن اون دوباره كارشو تكرار ميكنه اما با محافظه كاري .به نظرتون ادامه با اين شرايط كار درستيه |
11. توسط: sepide, در 23/01/1389 سلام الان 7ماه از عروسی من میگذره با خودم که فکر میکنم میبینم من تو این مدت واقعا زندگی نکردم و فقط تحمل کردم نمیدونم خودم هم منتظر چی هستم موقع انتخاب همسرم خیلی احساسی و عجله ای عمل کردم البته خانواده ام بیشتر از همه باعث شد که من انتخاب اشتباهی بکنم به خاطر فشار زیادی که روی من گذاشته بودند از مادربزرگ و پدر و مادر و خواهر و .... همه میگفتند بگو آره این خوبه تو شرایطی که خودت سر در گمی و این همه فشار روت هست خب من این اشتباه رو کردم والان راه برگشت ندارم هیچ وقت خانواده ام رو نمیبخشم علت اشتباه من هم این بود که یک لحظه و فقط یک لحظه اعتمادم به خودم رو از دست دادم الان نمیدونم چیکار کنم هر روز غصه میخورم آخه طلاق هم نمیتونم بگیرم که طلاق گرفتم کجا برم؟ پیش کی برم؟ کسی دیگه منو نمیخواد حتی خانوادم روزی نیست که به طلاق فکر نکنم تو شرایط خیلی بدی هستم واقعا نمیدونم چیکار کنم |
12. توسط: sara, در 24/01/1389 ترنم جان ممنون بابت همفکریت ، راستش من 25 سال ام و هنوز مثل بچه ها می مونم ، ادای آدامای قوی رو درمی آرم ولی از درون خیلی شکننده و ضعیفم ، شاید تو حق داشته باشی و من لان خیلی تنها و حساسم ، دوران بدی رو می گذرونم دوست دارم همچی سریع تموم بشه و از این معلقی بیرون بیام ، برام دعا کن. |
13. توسط: sepide, در 24/01/1389 سلام لطفا من رو راهنمایی کنید. |
14. توسط: مهسا, در 24/01/1389 سارای عزیز سلام ، من دقیقا شرایط تو را داشتم و طلاق گرفتم ، 30 سال سن دارم و 4 سال با همسرم زندگی کردم ، عاشقش بودم ولی اون در حقم نامردی کرد و همش در حال خیانت بود و به یک نفر هم راضی نبود ، الان شغل آزاد دارم و راحت با خانوادم زندگی میکنم ، درسته بعد از طلاق حرف و حدیث برای خانومهای مطلقه زیاده ولی آدم تا خودش نخواد و اجازه نده کسی جرات نمیکنه براش حرف در بیاره ، برات آرزوی عاقبت به خیری دارم عزیزم |
15. توسط: sara, در 25/01/1389 مهسا جان ممنون، کمی آروم شدم ، نمی دونم چرا اینقدر می ترسم بحث حرف و حدیث نیست، می ترسم از اینکه نکنه تنها بمونم و دیگه نتونم به کسی اعتماد کنم ، می ترسم که در آینده از کارم پشیمون بشم و با خودم بگم کاش برای زندگیم و حفظش می جنگیدم ، به هر حال ممنون |
16. توسط: shirin, در 31/01/1389 از مقالتون متشكرم من 6سال ازدواج كرده بودم كه طلاق گرفتم زندگيم داغون شده خداروشكر بچه ندارم بامادرم زندگي ميكنم كه متاسفانه اصلن من درك نميكنه خودش هميشه ميگفت طلاق بگير الان ميگه اون خوب بود تو بدواقعن عذاب وجدان شديد دارم نميدونم چكار كنم شوهرسابقم حاضر به برگشت نيست اگه ممكن من راهنماي كنيد ادرس دادم لطف كنيد بهم جواب بديد  |
17. توسط: مهسا.رر, در 04/02/1389 سلام دوستان خوبم من هم دوسالي ميشه طلاق گرفتم . خيلي سخت بود خيلي دوسش داشتم و.... به دوستايي كه تو زندگيشون مشكل دارن ملتمسانه خواهش مي كنم قبل از طلاق كتاب راز هايي در باره مردان نوشته باربارا در واتجليس و رازهايي در باره عشق ورزيدن و كتاب آيا تو آن گمشده ام هستي از اين نويسنده رو بخوننن . ميدونم كه خيلي بهشون كمك ميكنه من خوندمشون ولي بعد از طلاق .. عاليه |
18. توسط: مهسا.ر, در 04/02/1389 نويسنده كتابها:باربارا دي آنجليس  |
19. توسط: مريم, در 14/02/1389 سلام دوستان عزيز.شرايط سختي كه براي همتون پيش اومده را درك ميكنم روي سخنم با ساراي عزيزه .سارا جان ازت خواهش ميكنم عجولانه تصميم نگير.درسته كه به تو خيانت شده ولي تو با طلاق شرايط سخت تري را براي خودت ايجاد ميكني.زندگي پس از طلاق شرايط سختيه.ازت ميخوام قبل از هر كاري به مشاوره مراجعه كني.توي زندگي مشترك بجز قابليتهاي فردي مهارتهاي ديگري لازم است كه متأسفانه به دختران وپسران ما آموزش داده نميشود.من هم به تو توصيه ميكنم كه كتابهاي باربارادي آنجليس را بخواني.من كار همسرت را تأيي نميكنم ولي تو با طلاق در درجه اول از خودت انتقام ميگيري.خواهش ميكنم عجله نكن. |
20. توسط: sara, در 15/02/1389 maryam ziz mamnoon babat haldardit , vali man tasmimamo gerftam man ketab kheyli khondam va say kardam aghel basham , agar ehsasi barkhord konamo betarsam hamishe toye zendegem tarsoo khaham bood , hamsaram tamame polhaye poshte saresho kharab karde va hich angizei baraye bargashte man nazashte , az hame mohemtar inke un az karesh ehsase nedamat nemikone va khodesham be jodayi va yek tajrobeye taze raziye, be har hall zendegiye dige , baram doa kon va baram arezuye moafaghiyat kon. |
21. توسط: mahsa, در 16/02/1389 سلام من مهسا هستم 19 سالمه 8 ماهی میشه که ازدواج کردم و الان دارم طلاق میگیرم شوهرم بهم خیانت کرده و خیلی هم بد دهنه و به خانوادم خیلی توهین میکنه ولی شدیدا دوستش دارم و دارم دیوونه میشم خواهشا کمکم کنید |
22. توسط: مردی در اینه, در 23/02/1389 مهسا خانم می دونی خواهر من چرا شما خانمها همیشه تو رابطه زناشویی همیشه شکست خورده و غمگین هستید. خوب این بر می گرده به سالهای مجردیتون خانمها....... یه زمانی شما ها با ظاهر زننده و با بدحجابی و.......... بماند زندگی دیگران رو از هم می پاشیدید حالا نوبت خودتون شده اینها بازتاب رفتارهای خودتونه خانمها  |
23. توسط: mina, در 23/02/1389 سلام دوستای خوبم من همونم که 3 ماه پیش زندگیم داشت داغون میشد.ولی خودم تلاش کردم و نذاشتم این اتفاق بیفته چون اگه به حرف پدر مادرم گوش کرده بودم الان شوهرمو که تمام زندگیمه از دست داده بودم تو اون شرایط حال من خیلی بد بود فقط دنبال راه چاره بودم که خودمو از مشغله فکری خلاص کنم ولی همه سختی ها رو با کمی گذشت تحمل کردم تا دوباره عشق قدیمی بین من و شوهرم برگشت دوستای عزیزم می دونم که خیلی سخته وقتی آدم ببینه زندگیش داره رو به نابودی میره ولی توروخدا تو زندگیتون غرورو بذارین کنار وگرنه تا آخر عمر حسرت کشیدن بی فایدست هر کسی باید برای رسیدن به خوشبختی یه سری سختی هارو تحمل کنه به حرف هیچ کس گوش ندید فقط حرف دلتونو گوش بدید برای همتون آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم همتون زندگی خوبی در کنار عشقتون داشته باشید. |
24. توسط: سما, در 08/03/1389 سلام،منم 6 ماهه عقد بودم ولی حالا فهمیدم شوهرم سابقه اعتیاد داره و دیگه نمی تونم بهش اعتماد کنم. با اینکه احساساتم داغونه،ولی چاره ای جز طلاق برام نمونده. ولی از آینده هم خیلی می ترسم.نمی دونم چی کار کنم؟ |
25. توسط: احمد, در 14/03/1389 به نظر من خیانت و تنوع گرایی خانمها زیاده خیانت فیزیکی و خیانت فکری خیلی ار خانمها شوهرشون رو با بقیه مقایسه میکنند و در ذهنشون دوست دارن تجربه عشقی دیگری ذاشته باشن که مردا اینو کاملا حس میکنن و متنفر هستند از این حالت دوست دارم خانمها نظر بدهند راجع بهش |
26. توسط: mina, در 15/03/1389 ولی به نظر من خیانت بین آقایون خیلی بیشتره مخصوصا وقتی از رابطه ای که با خانمشون دارن چند وقت می گذره و چون بعد یه مدت خانمشون براشون عادی میشه اونا رو با زنهای دیگه مقایسه می کنن و تنوع طلبی تو آقایون بیشتره واین دیگه به همه ثابت شده.در مورد خانمها هم نمی گم چنین چیزی وجود نداره ولی درصدش نسبت به آقایون کمتره. |
27. توسط: آزاده, در 03/04/1389 مسئله طلاق بستگی به دید شما به اون داره هر قدر ادم وابسته ای باشیم سختره تو این دنیا هیج چیز ارزش وابستگی نداره عادته که داره طلاق را وحشتناک می کنه ما نباید این عمر گرانمایه و بسیار محدود را بخاطر عادتها و ترسهای بی مورد نابود و هدر کنیم وقتی از وجود کسی اذیت میشی باید ازش جدا بشی چون ارزش تحمل نداره راستی این احمد هم نظرش در مورد خیانت فکری جالبه وقتی دلت با یکی نباشه خوب فکرت خیلی سریعتر جدا میشه |
28. توسط: لیدا, در 21/04/1389 سلام من لیدا هستم با صحبت خانم آزاده موافقم من با عشق به همسرم بله گفتم واون می خواست من رو به نهایت برسونه هنوز بیست روز از عقدمون نگذشته بود که که فهمیدم فوق العاده بی مسئولیته هر اتفاقی که بینمون می افتاد به خانوادش می گفت هرگز نشد برای من خریدی بکنه ولی من می گفتم زن باید بساز باشه من که به خاطر پول باهاش ازدواج نکردم همیشه ام اون طور که اون و خانوادش می خواستن بودم چون می خواستم زندگی کنم تا اینکه رفتیم سر زندگی ،تازه فهمیدم شدیدارفیق بازه هر چی کردم گفت من به دوستام نیاز دارم بعد فهمیدم با دوست دختر سابقش در ارتباطه بازم ساختم بعد فهمید م معتاده بازم ساختم گفتم ترک کن بر میگردم مادرش پدرمو در آورد ساختم بهم حق طلاق داد تا باهاش زندگی کنم دو روز بعدش فهمیدم شدیدآ اعتیاد به شیشه داره وبرای همیشه تمومش کردم .الانم با اینکه زندگییه خیلی سختی دارم و خیلی عاشقشم ولی اصلا پشیمون نیستم . آدم فقط یه بار به دنیا می آد حیفه برای کسی که نمی خواد خوب زندگی کنه بسوزید..با اینکه زندگیم خیلی سخته این حرفارم زدم  |
29. توسط: لیدا, در 21/04/1389 سلام من لیدا هستم با صحبت خانم آزاده موافقم من با عشق به همسرم بله گفتم واون می خواست من رو به نهایت برسونه هنوز بیست روز از عقدمون نگذشته بود که که فهمیدم فوق العاده بی مسئولیته هر اتفاقی که بینمون می افتاد به خانوادش می گفت هرگز نشد برای من خریدی بکنه ولی من می گفتم زن باید بساز باشه من که به خاطر پول باهاش ازدواج نکردم همیشه ام اون طور که اون و خانوادش می خواستن بودم چون می خواستم زندگی کنم تا اینکه رفتیم سر زندگی ،تازه فهمیدم شدیدارفیق بازه هر چی کردم گفت من به دوستام نیاز دارم بعد فهمیدم با دوست دختر سابقش در ارتباطه بازم ساختم بعد فهمید م معتاده بازم ساختم گفتم ترک کن بر میگردم مادرش پدرمو در آورد ساختم بهم حق طلاق داد تا باهاش زندگی کنم دو روز بعدش فهمیدم شدیدآ اعتیاد به شیشه داره وبرای همیشه تمومش کردم .الانم با اینکه زندگییه خیلی سختی دارم و خیلی عاشقشم ولی اصلا پشیمون نیستم . آدم فقط یه بار به دنیا می آد حیفه برای کسی که نمی خواد خوب زندگی کنه بسوزید..با اینکه زندگیم خیلی سخته این حرفارم زدم  |
30. توسط: پویا, در 22/04/1389 سلام . من پویا هستمو الان یک ساله که از همسرم جدا شدم. به نظر من ازدواج احمقانه ترین کاری که یه نفر می تونه انجام بده و چیزی به اسم ازدواج موفق وجود نداره چه با طلاق چه بدون طلاق.ما آدما خیلی خودخواهیم و هر کاری می کنیم به خاطر خودمونه حتی عاشق می شیم به خاطر خودمون و لذت بردن خودمون و این با چیزی به اسم ازدواج تناقص داره |
31. توسط: لیدا, در 24/04/1389 آقا پویا باهاتون موافقم ولی با تنهایی چه کنیم؟  |
32. توسط: mina, در 09/05/1389 :roسلام 7 ماهه که جدا شدم چاره ای نداشتم خوشحالم که جایی پیدا شد که بتونم حرف بزنم باکسانی که حرف مراتاحدی میفهمندچون واقعادارم خفه میشم یه بغض توگلومه که نمیشکنه و منو راحت نمیکنه بااینکه توخونه تنهام ولی گریه ام نمیادفقط خفه ام میکنه . علت اصلی ازدواجم رفتن ازپیش خانواده ام مخصوصامادرم بودو اینکه مرا تحقیرمیکردوهرکس راکه میدیددرحضورمن میگفت که تراخدایه شوهربرای این پیداکنیدوقت ازدواجش گذشته اخلاقش هم بده هیچکی نمیگیردش.هروقت هم کسی میامدمراکوچک میکردطوری که میخوادمنودودستی تقدیم طرف کنه حتی یکبارکه بافردی که بعداهمسرم شد بیرون رفته بودم اصلاهیچ صدایی ازگلویم بیرون نمیامدچون روزقبل مادرم و برادرانم به سرم ریختندوکتک مفصلی به من زدندو انقدرجیغ زدم که صدایم کاملاگرفت. پسرک خیلی ازمن پایینتر بودخودش وخانواده اش .باآنهابودن برایم زجربود ولی فقط برای رفتن از آن خانه تن به این کاردادم ولی از هفته اول عروسیمان فهمیدم که به من بی میل است وبسیاربداخلاق.اصلابه من نگاه هم نمیکرد.درمجالس خانوادگی هم اصلا کنارم نمینشست احساسی به من نداشت مشکل جنسی داشت و دایمامرا باالفاظ رکیک تحقیر میکرد که چون سن من بالاست نمیتوانم بااو رابطه جنسی داشته باشم 20 روزپس از ازدواجمان وقتی مادرم به من زنگ زده بودزدم زیر گریه وگفتم یاطلاق میگیرم یاخودکشی میکنم. حالابرعکس شدازدست او به خانواده ام پناه بردم تانزدیک یکسال تحمل کردم تاهمه چیزراکم کم درست کردم ولی هرروزوقتی از خانه بیرون میرفت تاعصرکه بیایدفکر میکردم که چه کنم گاهی یک بسته کامل سیگار میکشیدم ازرفتارش کاملامعلوم بودکه قصد زندگی دایم بامن را ندارد ولی فکری به ذهنم نرسید تا اینکه نزد یک فالگیر رفتم اوگفت که ازاین مرد جدا میشوی و دوباره ازدواج میکنی.راستش خیلی تعجب کردم چون همیشه فکرمیکردم دروهم و گمان هستم.از زندگیم خیلی ناراضی بودم او اصلا شوهرخوبی نبود ولی فکر حتمی بودن طلاق مرا ترساند باخودم فکرکردم و تصمیم گرفتم اوضاع را عوض کنم گفتم شاید اگر من عوض شوم او هم عوض شود گفتم شایدچون او را دوست نداشتم کاربه اینجا رسیده سعی کردم کارهایی را که از او انتظارداشتم و انجام نمیداد خودم انجام دهم وبخاطر آنها اوقات تلخی نکنم . وقتی بداخلاقی میکند تحمل کنم و بااو صمیمیت و عشق نشان بدهم تا اوضاع عوض شود و او هم کم کم رفتارش را درست کند.تصمیم گرفتم او را واقعا دوست داشته باشم سعی کنم از صمیم قلب عاشقش باشم هنگام سکس پرحرارت باشم وطوری سکس کنم که او راپدر فرزندم که نیمی از فرزند من ازاوست ببینم تا او نیز واقعا تغییر کند.کارخیلی سختی بود چون وقتی آمدم اینکار را بکنم دیدم که واقعا در درونم خیلی از او متنفرم حتی در هنگام سکس اینکار خیلی سخت بود .برای اینکار باید به خودم تلقین میکردم که اومرا خیلی دوست دارد و عاشق من است تااینکه متاسفانه و در کمال تعجب به او علاقمند وسپس عاشق شدم .یک عشق و علاقه واقعی .دیگردوری ش رانمیتوانستم تحمل کنم .یکبار دیگر نزدفالگیر دیگری رفتم ولی او گفت که علاقه من 80%وعلاقه او 50% است گفت این مرد ترا دوست دارد وزن دیگری هم در کار نیست ولی قصد زندگی دایم باترا ندارد. بزودی از هم جدامیشویدو هرکدام باکس دیگری ازدواج میکنید وتو زودتر از او ازدواج میکنی و تا آخر امسال باکس دیگری نامزد میکنی. تعجب کردم گریه کردم دیگر آنقدر آن مردو آن زندگی را دوست داشتم که اصلا نمیخواستم آن رااز دست دهم تمام اوقاتم را درخانه میگذراندم و هرچه اورا خوشحال میکرد مینمودم تا هیچ بهانه ای نداشته باشد ولی او از مدتها قبل تصمیم خودرا گرفته بود وطبق برنامه ونقشه مخفیانه تدارک جدایی بدون دادن مهریه و نفقه رامیدید که اتفاقی فهمیدم وبااودر میان گذاشتم ولی انکار نکرد وگفت که همه چیز تمام شده .قهرکردم و رفتم ولی دنبالم نیامد .اما خودم چنان عاشق و دلبسته وبه او عادت کرده بودم که بدون اوفقط گریه میکردم.بعدازیکهفته به خانه برگشتم ولی آن شب در خواب دیدم که او بازن دیگری است و خیلی چیزهای دیگر.چون خوابهایم همیشه درست درمیاید به او بی اعتماد شدم و از چشمم افتاد. واز هفته بعد جدایی حقیقی ما شروع شد .درهرحال اتفاق میافتاد و من فقط ممکن بود آن را کمی به تعویق اندازم. نمیخواستم این کاررا بکنم گفتم اگرقرار است اینکاررابکنم زودترانجام دهم وزودتر زندگی جدیدی را شروع کنم . ولی نشد.طلاق ما خیلی طول کشید کاربه لج ولجبازی کشید.الآن 2سال گذشته نه نامزد کردم نه ازدواج. ازهیچ مردی خوشم نمیاید هنوزاورا دوست دارم هنوزگاهی برای او و زندگی که داشتم گریه میکنم پیروچاق وبدترکیب شده ام .مدتی بخاطرقرصهای اعصاب همه اش میخوابیدم و بعدهم همه اش خوردن. بیحوصله و میل به تنهایی. رفتن به مسافرت و مهمانی و هرجایی بدون او زجرم میداداصلا خوش نمیگذشت.اصلا انگار از اوجدانشده ام.تمام مدت درفکراوهستم در خواب و بیداری.تا حالا با چند خواستگار صحبت کرده ام ولی از هیچکدام خوشم نیامد خیلی هم بدم آمد.درخیابان خیلی ها به من پیشنهاد دادندولی انگار فقط برای اینکه ازاو انتقام بگیرم با آنها حرف میزدم تا دلم خنک شود ولی از هیچکدام خوشم نمیامد.روابطم با خانواده ام دوباره خراب شد البته میدانستم اینطور میشود و میدانم که بدترهم خواهدشد. در محیط کار وقتی جریان رافهمیدند رفتارشان تغییر کرد وبعضیها شروع به خاله زنک بازی و سواستفاده کردند.بقیه هم ترحم که انگار یک بیماری لاعلاج یابدتر اتفاق افتاده. میخواهم هرچه سریعتر ازدواج کنم یاازاین خانه بروم و زندگی مستقل خودم راداشته باشم .ولی مردهایی که برای ازدواج میایند اگرچه بعضی خیلی پایینترند ولی اوضاع مرا یک امتیاز مثبت برای خودمیدانند وانتظاردارند من همیشه کوتاه بیایم و سرم پایین باشد وهمین آنهارا بیشتر نفرت انگیز میکند.علی رغم اینکه هنوز فردقبلی را دوست دارم ذیگر حاضرنیستم بااوزندگی کنم . او زندگی مراخراب کرد آبروی مرادر فامیل و محل کاربرد دلمرا شکست وبمن خیانت کرد و گذاشت هربیسروپایی هرچه میخواهدبمن بگوید. حرف فالگیرهاهم که در مورد ازدواجم درست درنیامد . فقط وقتم را با خواندن مطالب طلاق در اینترنت میگذرانم. الان که این مطالب را نوشتم اگرچه قدری هم اشک ریختم ولی درددل خوبی بود و قدری دلم باز شد. متشکرم |
33. توسط: سارا, در 10/05/1389 مینا جان من کاملاً تو رو درک می کنم چون من هم یه روزی احساسات تو رو داشتم ، یه روز از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم می خوام خوشبت باشم و دیگه غصه نخورم ، از اون روز به بعد من دارم طعم زیبای زندگی رو می کشم ، زندگی و خوشبختی فقط در کنار یه مرد بودن خلاصه نمی شه ، تو می تونی خودت رو با کارهای دیگه خوشبخت کنی ، باور کن خدا و تما کاینات برای شاد کردنت به سمتت می یان ، من کاملاً احساس تو رو داشتم ولی رفته رفته همسرم از ذهنم و وجودم پاک شد من جای اونو به درس و کلاس و کار و دوستان و از همه مهمتر به خدا دادم ، حیف جوونی و سلامتیت نیست که این طور داری ازش می گذری ؟ مطمئن باش تو یه روزی انسان خوشبختی می شی فقط به شرطی که خودت هم این و بخوای عزیزم . |
34. توسط: لیدا, در 10/05/1389 سلا م سارا خانم من کاملا با شما موافقم .دارم تمام تلاشمو می کنم تا ارشد قبول بشم .و خیلی کارای دیگه که شاید اگه با اون مرد معتاد بودم تموم اون آرزوها رو توخودم می کشتم ولی حال یه بار دیگه فرصت خوب زندگی کردن و ارامش پیدا کردن به من داده شده چرا باید بذارم مردی آرامشمو از من بگیره |
35. توسط: mina gtnsh, در 11/05/1389 سارای عزیزم متشکرم که متن طولانی مشکلات مرا خواندی و با مهربانی سعی در دلداری من به من کردی چیزی که واقعا لازم دارم من تحصیلات خودرا تقریباتابالاترین حدخوانده ام شغل خوب و رسمی دارم و درکنار آن همیشه کارهای دیگرهم داشته ام و از نظرمالی نیز خدارا شکر قانع هستم . چون همانطور که گفتم فرد موفقی بودم ازنظرتحصیل وشغل ومالی و از همه مهمتر قانع و راضی از زندگی و از خود . بطوری که فامیل و دوست و آشنا به من حسادت میکردند وازموفقیتهای من ناراحت میشدندو اکنون بهمین دلایل این اوضاع برای من خیلی سختتر است اصلا دلم نمیخواست کسی ازجدایی من باخبر شود تا اینکه دوباره ازدواج کنم و شوهر جدیدم را به دیگران معرفی کنم ولی نشد. میدانم که هر کسی خودش باید زندگیش را بسازد و نه اینکه فقط منتظر لطف خدا شود و همه تقصیرها را به خدا نسبت دهد بلکه بهتر است بداند که بالای 95%خودش بیعرضه بوده و خدابرای کسی بدنمیخواهد .اولش هم همینطور بودم ولی چه کنم که دیگر آن انسان قوی سابق نیستم . یک قلب شکسته خیلی قوی است و انسان رااز پامیاندازد. یک عشق سمج که مرابه او مانندمادروفرزند وابسته کرده بود .انگاربچه ام را گم کرده بودم یا بچه بودم و مادرم را گم کرده بودم . به بدن او عادت کرده بودم و انگار همیشه باید سرم برشانه او میبود تا خوابم ببرد . مثل بچه ای که انتظار دارد مادرش ازاودرمقابل دیگران حمایت کند و حالا میبیند که او باهرکه دشمنش است همدست شده تاپنهانی وبطور غیرمنتظره او راازبین ببرد . وقتی صحبتهای پنهانی اورابا دیگران میشنوی و میبینی اصلا آن چیزی که فکر میکردی نیست. وقتی مجبورمیشوی ازدست او به کسانی پناه ببری که از دست آنها به او پناه برده بودی .در چه وضع بدی بودم . همش گریه میکردم که غرور این من خیلی چقدر نزد همگان بطور وحشتناکی شکسته بود . پیش کسانی که همیشه سرم رابالا میگرفتم وخودم را بالاتر میدانستم . حالا بدتر اینست که هنوز این موجود مزخرف دردلم هست .هنوز به او احساس دارم و اگر دیگران مانعم نشوند شاید اگر بیاید با نادانی به او بازگردم (که میدانم نتیجه آن بدبختی و پشیمانی است ). مادرم گفت گریه هایمان را بیاد بیاور .خیانتهایش را بیاد بیاور . وجالب است که مردانی که برای ازدواج با من میایند از او هم بدترند. ولی من دیگر آن دخترقوی سابق نیستم . بیحوصله ام . ازاغلب مردان متنفرم . و هنوز فراموش نکرده ام که قبلی با من چه کرده است . اعتراف میکنم هیچ میلی به ادامه زندگی ندارم و زندگی از نظر من همانطور که میگویند یک بازی لوس و بچگانه است .از این بازی دعا و نفرین وحال دیگران را گرفتن خسته شده ام .ولی وقتی با آنها کاری نداری نه ظلم میکنی و نه انتظار ظلم دیدن داری آنها بشدت حالت را میگیرند. ببین در محیط کار بامن چه کردند. دلم شکست و آنها را نفرین کردم که هرکس به من بدی کرده در این ماجرا خداهمین بلا را سر خودش و دخترش بیاورد . ولی بعد خودم از خودم بدم آمد که برای دیگران و دختران از همه جا بیخبر بدی میخواهم . ولی بعد از خودم حالم به هم خورد که آخر چقدر باید تو سری خور و بدبخت باشم. میبینید انگار آدم توی یک گرداب میفتد و همینطور میچرخد. یک بازی خسته کننده و کسالت آور که دیگه حوصله ام را خیلی سر برده . انگار فرشته و شیطان در درون من دارند شدیدا میجنگند ولی زور هیچکدام به دیگری نمیرسد و هیچکدام نه کوتاه میایند نه پیروز میشوند . من بیچاره . فقط تماشا میکنم وازدست هردو آنها خسته شده ام ولی زور من هم به هیچکدام نمیرسد. متشکرم که درددلم را با حوصله خواندید.  |
36. توسط: sara, در 11/05/1389 مینا جان من می تونم کلی برات حرف بزنم از تمام اتفاقایی که برای خودم افتاد و کارها و راه گریزایی که انتخاب می کردم برای فرار از حال و احوالی که تو الان داری ، ولی ترجیح می دم که بهت پیشنهاد بدم که حتماً پیش یک روانکاو بری مطمئن باش جواب می گری و دیگه بی خود وقت با ارزشت رو تلف نمی کنی ، من پیش یک خانم توی میدون حروی می رفتم تو همون دو سه جلسه اول آروم شدم ، من نمی دونم محل زندگی شما کجاست ولی اگه دوست داشتی شمارش رو بهت می دم تا وقت بگیری و بری ، فکر نکن فایده نداره ، من خودم این فکر می کردم ولی خیلی اثر بخش بود . حتماً پیش کسی برو که از روی علم و عقل راهنماییت کنه عزیزم . |
37. توسط: mina gtnsh, در 11/05/1389 باز هم سلام و بازهم ممنون. لطفا اسم وشماره تلفنش را بده و از همه مهمتر لطفا راجع به اتفاقات و احوالات مشترکی که گفتی برام بنویس فکر کنم بیشتراز هرچیزی نیاز به این صحبتها و همدلیهای شما دارم تا صحبتهای روانکاوی که فقط درسشو خونده و این تجربه را نداره.باور میکنید انگاربه شما واین سایت عادت کردم تا خونه میرسم میام ببینم کی چه پیغامی برام گذاشته و شروع کنم به درددل کردن .تو ذهنم فکر میکنم که شما حرف منو درک میکنید و میفهمید. احتیاج به همین همصحبتی اینترنتی دارم و کمی از انرژیهای منفی درونم تخلیه میشود .گاهی نیز کمی اشک میریزم و این خودش خیلی تسکینم میدهد. متشکرم  |
38. توسط: sara, در 12/05/1389 خانم دکتر احمد وند 02122937039 آدرسش هم میدان حروی ، برج حروی ، طبقه اول مینا جان عزیز حتماً اولین کاری که می کنی مراجعه به اینجاست ، با خودت پول ببر چون ساعتی نزدیک 60 هزار می گیره ، شنیدن گذشته غمگین کننده دیگرون تو رو نه تنها آروم نمی کنه بلکه بیشتر غرق در غصه هات می کنه . عزیزم تو با یکی دو جلسه مطمئنم عوض می شی و اونوقت خودت با اشتیاق تمام برای جلسات بعدش برنامه ریزی می کنی ، برای بهبود روحت و آروم کردن روان یک کمی وقت و هزینه بذار عزیزم . خبرش رو بهم بده که چی کار کردی. |
39. توسط: نگار, در 14/05/1389 سلام منم در راه طلاق گرفتنم-شوهرم پسر عموم هست 1سال بعد از ازدواج فهميدم كه اعتياد داره بردمش كمپ ترك كرد 1سال بعد از اون متوجه شدم آقا دوست دختر داره براي اين كارش 2ميليون تومان هم قرض بالا آورد با چه بدبختي قرضو داديم-وقتي كه مطمئن شدم كه دوست دختر داره بهش گفتم كه ميرم التماس كرد گفت غلط كردم نميدونستم به اين كار ميگن خيانت-منم به خاطر زندگي واين كه دوستش داشتم بخشيدمش-هفت هشت ماه خوب بود دوستم داشت ولي دوباره ديدم كه گوشيشو ازم قائم ميكنه وباز اس مس تو گوشيش ديدم اين بار كه جلوش وايسادم كتكم زد.منم به بهونه كتك به خونه پدرم رفتم ولي به هيچ كس نگفتم كه دليلش چي بود .اومد دنبالم منم دوباره رفتم خونه 1ماه خونه بودم شماره موبايلشو عوض كرده بود بهم نميداد تا ساعت 9شب ازش بيخبر بودم وقتي مييومد خونه زود شامشو ميخورد .ميگفت ميرم باشگاه تا ساعت 3نصفه شب بيرون بود.بهش ميگفتم چرا باهامم حرف نميزني بشين مشكلمونو حل كنيم ميگفت ما مشكلي نداريم.ميگفتم ميرم ميگفت تا آخر عمرت بايد پيشم باشي.منم تا يك هفته كاري بهش نداشتم تا روز زن اومد خونه گفت نه شماره موبايلمو بهت ميدم شب نيام خونه كاري نبايد داشته باشي حسي بهت ندارم برو دنبال يكي كه دوستت داشته باشه ميخواي بمون ميخواي برو منم اومدم خونه پدرم حالا هم ميگه طلاقت ميدم هم مهرتو ميدم ولي نميياد رفتم دادگاه درخواست مهر دادم ولي نيامد دادگاه-همه بهم ميگن اون ديگه ارزش نداره ولي من باز بهش فكر ميكنم از طلاق ميترسم با اينكه هم خانواده دارم هم تحصيل كرده هستم هم كار ميكنم .نميدونم شايد اگر بياد باز برگردم.ولي مشاوره رفتم گفت بايد جدا بشي.نميدونم شايد اگه برگردم فردا يك بچه بي گناه هم وارد اين زندگي بشه.مرسي از اينكه درد دل طولاني منو خوندين .فقط ازتون ميپرسم معتاد ميتونه ترك كنه؟يا مردي كه يك بار خيانت كنه باز هم انجام ميده؟ |
40. توسط: لیدا, در 14/05/1389 نگار جان منم دقیقآ شرایط تو رو داشتم مطمئن باش زندگی با چنین کسی ارزش نداره مگه تو متولد شدی که زیر کثافتکاریهای یه مرد عوضی له بشی تو فقط بهش عادت کردی ولش کن منم مثل تو جدایی برام سخت بود ولی مگه چند بار فرصت زندگی به انسان داده می شه . برو وخودت رو نجات بده اون تباه شده و از خود گذشتگی تو هم چی کمکی به اون نمی کنه |
41. توسط: نگار, در 14/05/1389 ليدا جان خيلي برام سخته نميدونم چه جوري تحمل كنم من دختر بدي نبودم اون خودش منو دوست داشت خودشو كشت تا من بهش بله گفتم ولي حالا بهم ميگه هيچ حسي بهت ندارم |
42. توسط: نگار, در 14/05/1389 2ماهه باها هم حرف نزديم باباشم ميگه كه از خونه بيرونش كردم اون ديگه بچه من نيست.خوب نميدونم چرا نميياد زود همه چي رو تموم كنه .همش ميترسم كه بعد از طلاق بره با يكي ديگه خوشبخت بشه .فكر ميكنم بايد بيشتر تحمل ميكردم.به خدا من به خاطر زندگيم همه كار كردم به خاطر قرضش چند ماه با مامانش زندگي كردم .4سال واقعا كوتاه اومدم ولي باز نمي دونم چرا دلم براش تنگ ميشه .تواين مدت من حتي به خودم اجازه ندادم به صورت يك مرد نگاه كنم ولي اون معلوم نيست داره چه كار ميكنه كه نمي گه اي نزن من كه 2ماهه خونه نيست كجاست چه كار ميكنه .همش نگرانم كه غذا چي ميخوره .لباساشو كي ميشوره.همه ميگن اون دوباره معتاد شده نميدونم برام دعا كنين يه كم آرام بشم |
43. توسط: لیدا, در 14/05/1389 آخی عزیزم ، منم دقیقآ مثل شما بودم افسردگی و نگرونی خفم می کرد هنوزم خواب ندارم ولی اون چی آیا به این فکر می کنه که تو پول داری یا نه ، روت می شه از بابات پول بگیری آیندت چی می شه ببین نگار اون معتاده مطمئن باش وز ن بازه می خواد اینجوری زندگی کنه ببین این رو به خودت بفهمون که اون یه انتخاب اشتباه بود اون لیاقتت رو نداشت هر ادایی هم در می آره از درد مهریه و... غیره است من این شرایط رو متحمل شدم همه کارم کردم ولی تا کی؟ از خودت بپرس سرنوشتت با همچین مردی به کجا می رسه ؟اگه الان هم جدا نشی فکر کن با همچین مردی پیر شی ولی آخرش زمانی خسته می شی که جوونیت تموم شده بازندگیت اون وقت چی کار می کنی |
44. توسط: نگار, در 14/05/1389 ليدا جان ميدونم كه اون ارزش اينو نداره كه بهش فكر كنم ولي چون تنها مردي بود كه با تموم بدي هاش عاشقانه دوستش داشتم .وتا آخر عمرمم همينه نميدونم هر كاري ميكنم نميتونم بهش فكر نكنم |
45. توسط: نگار, در 14/05/1389 اون دادگاه براي مهريه نيومد .اونجا گفتن باز احضاريه ميفرستيم اگر نياد ميتوني زندانيش كني ولي من دلم نمياد مشاوره رفتم گفت اين آدم بايد بندازي زندان-هيچي نداره خرجي خونه هم كه نميداد-ولي فروردين بهم گفت كه درآمدش شده هفته اي 400هزار تومن -همش فكر ميكنم نكنه راست بگه پولي را كه وسه من هيچ وقت خرج نكرد براي دختر هاي ديگه خرج كنه-نكنه بره خوشبخت بشه ولي من....با اينكه من از نظر تحصيلات وچند مورد ديگه از اون سرم-وقتي من به اون جواب مثبت دادم همه فاميل تعجب كردم ميگفتن كه من به اون سرم .اعتماد به نفسم پايينه فكر ميكنم بدبخت ميشم |
46. توسط: نگار, در 14/05/1389 ليدا جان حرفات خوبه بازم راهنماييم كن من اين سايتو امروز پيدا كردم خيلي خوب بود .حالا هم سر كارم دارم ميرم خونه اگه تونستي بازم بيا برام حرف بزن ممنون. |
47. توسط: سارا, در 16/05/1389 نگار عزیز سلام این و بهت می گم که شرایطی که تو داری و احساس عشقانت و یا اینکه اون با کسه دیگه ای خوشبخت می شه و یا بدون او نمی تونی زندگی کنی و یا هیچ مردی رو مثل اون نمی تونی دوست داشته باشی ، و اینکه دیگه کارهای روزانت رو نمی تونی خوب انجام بدی و یا . . . ، عزیزم این حسی هست که همه ما یعنی کسایی که نوشته هاشونو اینجا می بینی توی دوران طلاق تجربه کردیم حتی شاید شدیدتر از تو . عزیزم این مرحله ای که تو باید بگذرونی ، خیلی هم طولانی نیست ، مطمئن باش تا چند ماه دیگه به لحظه های الانت خندت می گیره ، مطمئن باش طوری می شه که خودت براش آرزوی خوشبختی می کنی ، این حرفا رو همین طوری نمی زنم نه من کسی بودم که دوران سخت تر از تو رو داشتم ولی الان آرومم ، خیلی آرومم. تو هم آروم می شی ، سعی کن برای همسرت یک جایگزین پیدا کنی سعی کن کسی رو پیدا کنی که بهشت تکیه کنی ، یه دوست خوب . خیلی موثر خواهد بود . طلاق گرفتن کار راحتی نیست تو الان توی یکی از سخترین دورهاشی ، چند سال با کسی زندگی کردی و انرژی مصرف کردی و فداکاری های بیش از اندازه خودت انجام دادی و صبح با دیدن چهره اون بیدار شدی و شب و دیدن چهره اون خوابیدی و . . . و حالا مثل اینه که می خوان نیمی از وجودت رو بکنن ، این حالات و تو طبیعی اما سعی کن این مشکل و برای خودت شیرین کنی چون یه روزی اونقدر احساس خوشبختی می کنی که از خدا به خاطر این دورانت و این جدایی تشکر می کنی و به گذشته لبخند می زنی . به خدا توکل کن اون مراقبته و مطمئن باش کمکت می کنه و بد و بدختی تو رو نمی خواد . |
48. توسط: نگار, در 16/05/1389 سلام ساراي عزيز.حرفات خيلي خوبه .همه همينو بهم ميگن كه اون ديگه ارزشتونداره وقتي آنقدر راحت بهت ميگه دوست ندارم.منم الان خيلي سردرگمم نمياد تكليفمو روشن كنه اين خيلي اذيتم ميكنه شماره موبايلشم كه ندارم.گفته ميخوام طلاقش بدم ولي خبري ازش نيست |
49. توسط: لیدا, در 16/05/1389 سلام نگار جان وسارا خانم من دقیقا شرایط سارا رو گذروندم و حرفای سارا رو هم قبول دارم خیلی وقتها دلگیر می شم احساس تنهایی می کنم واز بخت خودم گله می کنم ولی هیچ کس به داد آدم نمی رسه خودمون باید به خودمون کمک کنیم ارزش وجودییه خودمون رو بدونیم بذار بره هرچه قدر می خواد واسه دخترای بد خرج کنه اون لیاقت نداره سالم باشه اون از جنس آدمای خوب نیست از جنس وفا و عشق اون از جنس شیشه و کرک وهر ماده ی کثیفه دیگه ای که لیاقتشو داره اون بدبخت شده نه تو . تو سالمی عاقلی باشعوری و بنده ی خوب خدا پس همیشه خدا مواظبته ولی اون می میره توی تاریکی و سیاهی اصلا تعریف خوشبختی تو و اون فرق داره خوشبختی از نظر تو یعنی یه شاخه گل از روی عشق گرفتن یا دادن ،برای عزیزت کادو خریدن و نگرانش بودن بدون هیچ چشم داشتی دوستش داشتن ولی برای اون خوشبختی یعنی نئشگی و هرزگی وبی غیرتی ونا پاکی پس قدر گوهر وجودت رو بدون تو مثل یه بلور شفافی چرا می خوای با کسی که می خواد یعنی خودش می خواد دود گرفته و سیاه باشه بمونی |
50. توسط: نگار, در 16/05/1389 ليدا جان سلام حفارتو قبول دارم.من تا عيد پيشش بودم تقريبا اطمينان داشتم كه سمت مواد نرفته وهنوز تو تركه.الانم نميدونم چرا فكر نميكنم كه اعتياد داشته باشه .همه ميگن كه اينا همه علايم اعتياده اون دوباره برگشته وگرنه مييومد دنبالت چون اين اولين بار بود كه من به طور جدي باهاش قهر كردم واز خونه اومدم بيرون وبه همه دليلشو گفتم .يعني فكر ميكنم دليله اين كه پيشم نمياد داشتن دوست دختره اين خيلي اذيتم ميكنه |
51. توسط: مهشید, در 19/05/1389 سلام.من تازه با این وبلاگ آشنا شدم.مطالبی که همه بچه ها نوشتنو خوندم و این خیلی خوبه که از راهنماییها و تجربیات هم استفاده کنیم.دوستای خوبم میخوام مشکل خودم و باهاتون مطرح کنم.دوست دارم نظرتون و بهم بگید.من 24 سالمه و 3سال پیش با پسر همکار پدرم عقد کردیم ولی آشنایی من خودم نداشتم و عقد ما خیلی سریع اتفاق افتاد بعد از مدتی احساس کردم که تعادل روحی نداره و خیلی رفتارهای دیگه و با توجه به اینکه عقیدم این بود که آدم یکبار زندگی میکنه.و بزرگترین اشتباهی که انجام دادم این بود که در دوران عقد کاری که نباید بشه شد و اسم این اقا از شناسنامه من پاک نشد. بعد از 2 سال توافقی از هم جدا شدیم ولی میتونم بگم بعد از عقد فقط 7ماه با هم در ارتباط بودیم.حالا هم که جدا شدم ناراحت نیستم چون علاقه ای نداشتم. تنها امتیاز خوبی که هست اینه که فقط پدر و مادرم از این ماجرا خبر دارند و کسی نمیدونه که من مطلقه هستم.حالا با یکی از همکارام آشنا شدم که بهش علاقه دارم.تا حدودی فاکتورهایی که من میخواستم رو داره.ولی از الان میترسم که اگه موضوع ما جدی بشه چطور باهاش مطرح کنم.برام دعا کنید. |
52. توسط: مهشید, در 19/05/1389 باورتون نمیشه بعضی موقع ها انقدر ناراحتم که دوست دارم با یکی حرف بزنم اون به حرفام گوش بده دلداریم بده.خدا تو زندگی خیلی به من کمک کرده تو درس قبول شدن در دانشگاه.پیدا کردن شغل.با مامانم که صحبت میکنم میگه حتما حکمتی در اون هست.چون من در دبیرستان افسردگی شدیدی گرفتم و همین بیماری مسیر زندگی تحصیل ازدواج ناموفق منو رقم زد. از خدا ممنونم.ازش میخوام که بهم کمک کنه.ادم حساسی هستم .از تنهایی میترسم. |
53. توسط: لیدا, در 19/05/1389 نگار جان تو باید با یک وکیل خوب صحبت کنی اون اگه 6 ماه به تو نفقه نداده باشه تو می تونی غیابی جدابشی و لی اصلا به برگشتن فکر نکن |
54. توسط: نگار, در 19/05/1389 سلام ليدا جان من با وكيل صحبت كردم بهم اين موضوع را گفته بود من الان مهرم اجرا گذاشتم اگه شده ماهي يك سكه بايد تاوان منو بده.به طلاق گرفتن اصلا فكر نميكنم ميگم هر وقت خواست بياد خودش طلاقم بده بالاخره يك روز ميخواد زن بگيره.نميدونم اين نظرم درسته يانه-2روز پيش رفتم كتاب اعتمادبه نفس آ.حورايي را خريدم خيلي داره بهم كمك ميكنه |
55. توسط: sara, در 20/05/1389 مهشید جان سلام درست الان احساس خوبی به همکارت داری ، ولی برای اینکه راحتر تصمیم بگیری ، خودت رو بذار جای اون ، فکر کن یه مردی که قبلاً یک بار ازدواج کرده از تو خوشش اومده ، دوست داشتی چی کار کنه ؟ دوست داشتی چه جوری این موضوع و باهات مطرح کنه ؟ و تو چه عکس العملی نشونش میدادی ؟ خوب و درست که فکر کنی می بینی دوست داشتی خیلی محکم و قوی و با اعتماد به نفس بدون هیچ اضطراب و استرسی توی نگاش ، و با صداقت تمام بیاد جلو و این حرف بهت بزنه ، درسته ؟ پس تو هم همین کار و بکن اگه دوستیتون اونقدر پیش رفته که بتونی یه جای دنج دعوتش کنی این کار و بکن و خیلی محکم و با صداقت حرفت و بزن . برات آرزوی موفقیت دارم گلم . |
56. توسط: مهشید, در 20/05/1389 سلام سارا جان.مرسی عزیزم از راهنماییت.من عقیدم این هست که اگر ادم از کسی خوشش بیاد براش این چیزا مهم نیست ولی باز میترسم .البته هر چی خدا بخواد همون میشه.ادم وقتی کوچیکه هزار تا ارزو داره بزرگ که میشه ارزوهاش 2برابر میشه.خدا کنه حداقل به چند تاش هممون برسیم.سارا جان خبری شد بهتون میگم.  |
57. توسط: لیدا, در 20/05/1389 خانمها کی الن آن لاین تا باهم چت کنیم |
58. توسط: مهشید, در 20/05/1389 سلام لیدا جان.من هستم. |
59. توسط: لیدا, در 20/05/1389 خیلی کار خوبی می کنی نگار جان> ولی اون بخواد یه زن دیگه بگیره به نظرت بود ونبود تو تو زندگیش فرقی به حال اون دار ه. بهت خودت رو از زندگیش بکشی بیرون واقعا عارت نمیاد اون شوهر تو باشه |
60. توسط: لیدا, در 20/05/1389 کی موافقه که انجمن دفاع از زنان مطلقه رو درست کنیم |
61. توسط: مهشید, در 20/05/1389 لیدا راستشو بخوای من اصلا از واژه مطلقه خوشم نمیاد.باید این واژه عوض بشه.مثلا زنان بی پروا. |
62. توسط: نگار, در 20/05/1389 سلام ليدا جان نميدونم فعلا ببينم بهم مهر ميده يا نه بعد وسه طلاق اقدام ميكنم-من موافقم |
63. توسط: لیدا, در 20/05/1389 بله واقعا به خودمون نگاه کنیم که چه قدرت داریم که به استعمار مردا کمک کردیم. مهشید جان منم با زنان بی پروا موافقم |
64. توسط: لیدا, در 20/05/1389 کسی الان ON نیست |
65. توسط: مهشید, در 20/05/1389 من هستم. |
66. توسط: لیدا, در 20/05/1389 عذر می خوام باید تصحیح کنم که ازاستعمار مردا در اومدیم بیرون |
67. توسط: مهشید, در 20/05/1389 بله 100%.زیر بار حرف زور نرفتیم.برای خودمون ارزش قائل شدیم. |
68. توسط: لیدا, در 20/05/1389 با نام GOLE ZIBA52 |
69. توسط: مهشید, در 20/05/1389 خوبه قشنگه.52 چیه؟ |
70. توسط: لیدا, در 20/05/1389 چطوری می تونم باهاتون ارتباط برقرار کنم |
71. توسط: مهشید, در 20/05/1389 نمیدونم.خودت چجوری دوست داری لیدا جان؟ |
72. توسط: لیدا, در 20/05/1389 من که ایدیم رو دادم البته شما نظرمثبتی بهش داشتین و با 52 اون مشکل داشتین  |
73. توسط: مهشید, در 20/05/1389 عزیزم من سر کارم هستم و روی کامپیترم یاهو مسنجر نصب نیست. |
74. توسط: لیدا, در 20/05/1389 البته مهشید جان اونیکه گفتم ایدی من بود نه اسم انجمن ببخشید اگه سوء برداشت شد وخندیدم برای ارتباطمون ایدی م رو دادم |
75. توسط: لیدا, در 20/05/1389 منم سرکار هستم وخدم یاهو مسنجر نصب کردم |
76. توسط: مهشید, در 20/05/1389 منم باید نصب بکنم لیدا جان. |
77. توسط: مهشید, در 20/05/1389 لیدا جان آیدی من ey.mahshid هست. |
78. توسط: mina gtnsh, در 21/05/1389 سلام به همگی واقعا چقدر از وقتی این نوشتجات راپیدا کردم احساس راحتی میکنم و کلی از احساسات منفی و ناراحت کننده درونم که درمن مانده بودند و بیرون نمیرفتندتخلیه شدند.اتفاق عجیب و جالبی افتاد. بعدازارتباط مداوم با این سایت شوهر سابقم که از درون و فکرم نمیرفت بیرون و انگار همه جابامن بودو بخاطر همین همیشه مثل متاهلها بودم و بهیچ مردی توجه نداشتم /از درون من بیرون رفت و آن احساس پشیمانی از طلاق از بین رفت . دوباره همان نفرتهایم زنده شدند و حالا احساس خوشحالی و راحتی دارم و تمام برنامه هایی را که قبل از اقدام به طلاق داشتم با همان احساس در من زنده شدند.انگار جامعه با برخوردهای خودش چنان انسان را تحقیر میکند که آدم احساس بدبختی و سرخوردگی میکند. در حالیکه قبل از طلاق بخاطر ناراحتی از شوهرم زنانی را که علی رغم مخالفتهای جامعه تن به طلاق داده داده بودند وسپس زندگی بهتری را برای خودبرپانموده بودندرا میستودم وبه خودم میگفتم که من هم باید همینطور باشم .برای انتقام از او فقط دنبال طلاق و برپایی یک زندگی بهتر و یک ازدواج خیلی خیلی بهتر بودم و مطمین بودم که هیچ انتقامی بزرگتر از این برای او نیست. ولی بعد از طلاق خواستگاران مزخرف بیسروپایی که وقتی از مطلقه بودن من باخبر میشدند فقط قصد سوئ استفاده داشتند/ مرااز کارم پشیمان نمودند و باعث شدند که دوباره به شوهر سابقم فکرکنم و او را بخواهم .ولی الان دوباره کمی از همان اعتمادبنفس سابق را پیدا کردم که منطقی فکرکنم که منهم چیزی کمتر از زنانی که پس از جداشدن زندگی بهتری را برای خود برپا نمودند نیستم.خیلیها کم سنتر از من . در واقع آنچه که زندگی را زندگی میکند همین مبارزات-شکستها - دوباره بلند شدنها - وایجاد موقعیتهای جدید و بهتر است. همین است که گاهی وقتی به ناراحتی ها و شکستهای سابقمان نگاه میکنیم به خود میگوئیم که خوب شد که اینطور شد و اگر کاری نکنیم و فقط غصه بخوریم و حسرت بکشیم و پشیمان باشیم - مثل یک تاپاله میمانیم و بوی گند میگیریم و هرکس هم که رد میشود باپایش ما را له خواهد کرد. مشکل اصلی من اکنون دوباره با خانواده ام است. بازورگوییهای مادرم و برادرانم.واقعا که خیلی وقتها از ان نامرد سابق بدترند. 4 روز پیش برادر کوچکم که 17 سال از من کوچکتر است و من خودم او را بزرگ کرده ام - مرا بشدت زیر مشت و لگدگرفت طوری که فریاد میزدم و از همسایگان کمک میخواستم. یک پارچه در دهانم کرده بود که کاملا در وضعیت خفگی بودم .آخر هم دستم را شکست. فقط توانستم عکس بندازم ولی پولی برای گچ گرفتن نداشتم هنوز هم گچ نگرفته ام.در خانه ما 3 ماشین هست از برادر دیگرم خواستم که مرا به بیمارستان میلاد ببرد تا رایگان گچ بگیرند(البته با ماشین خودم )ولی قبول نکرد. حتی حاضر نشد که برای خودش غذا درست میکند کمی هم به من بدهد یا کمی بیشتر درست کند . آنوقت چه انتظاری از غریبه ها دارم. مطمئنا اگر خودم سر کار نمیرفتم تا حالا دق کرده بودم. خدا هم که میدانم کاری برایم نمیکند .سالها زیر مشت و لگد اینها بودم و گریه میکردم و نماز میخواندم و ذکر میگفتم و زیارت میرفتم و نذر میکردم که هرچه زودتر یک همسر خوب و نیکو برایم بفرستد که همشان من باشد و قدرم را بداند ومرا خوشبخت کند و از دست اینها نجاتم دهد .که اینهم عاقبت کار است که میبینید. مادرم مثل همیشه خودخواه و خودمدار به همه میگوید که چون طلاق گرفته روانی شده مریضه . بایدخوب بزنیمش تا آدم بشه. فعلا اوضاعم خیلی خرابه ولی خوب این نوشته ها را که میخوانم خیلی آرام میشوم.دوباره سر درددلم باز شدو روده درازی کردم ولی فعلا جزشما کسی را ندارم که باهاش حرف بزنم ودرددل کنم. متشکرم که درددل طولانی و ناراحت کننده ام را خواندید.  |
79. توسط: mina21, در 22/05/1389 سلام دوستان منم اومدم اینجا باهاتون درد و دل کنم آخه غم و غصه هامو به هیچکسی نمی تونم بگم انقدر هر روز گریه می کنم و دردامو می ریزم تو خودم دارم ذره ذره آب می شم واقعا چه دنیای مزخرفیه یه دختری که تا 18 سالگی شادترین و بی غم ترین دختر دنیا بود حالا هر چی غمه یه جا جمع شده تو دل من گناه من تو زندگی فقط این بود که می خواستم به کسی که باهاش 2 سال دوست بودم برسم از رابطه مخفیانه ام خسته شده بودم از طرفی هم نمی خواستم اونو از دست بدم فکر می کردم عشق اول و آخر همونی که باهاش ارتباط نزدیک برقرار کردم راستشو بخواین الانم که 2 ساله عقد کردیم دوسش دارم به خاطر همینم از واژه طلاق می ترسم ولی بدجور خونمو کرده تو شیشه اعتماد به نفسمو کشته منو تحقیر می کنه با این ازش خیلی سرترم حرف حرف خودشه بهم بی محبتی می کنه هر وقت عصبانی می شه منو می زنه اون بعد از عقد به کلی تغییر کرد حالا شما قضاوت کنید من با این همه ظلم چرا دوسش دارم شاید شما هم مثل همه دوستام الان بهم می گید دیوونه از طرفی ازین که از دستش بدم می ترسم چون بهش خیلی عادت کردم از طرفی پدر مادرم دیگه منو مثل قبلا دختر خودشون نمی دونن منظورم اینه که همش سرزنشم می کنن می گن خودت انتخاب کردی خودتم درستش کن تورو خدا راهنماییم کنید دارم دیوونه می شم... |
80. توسط: علی پشیمان, در 23/05/1389 سلام به همه شما که زنید و بخاطر زن بودنتان مقدسید .من 3ساله که از زنم توافقی جدا شدم و هرگز هرگز خودموبخاطر آزارها وستمها واذیتهای جسمی وروحی که به زیباترین نجیبترین باشکوهترین وصبورترین دختر معلم اصفهان نمی بخشم .خداراشکر میکنم که الان ازدواج کرده وشاد زندگی میکنه.اما روسیاهیش وحسرتش و گریه هاش برای من گناهکار ونادم باقی موند.از همه زنان دنیا خجالت میکشم از همتون معذرت میخام .دست خودم نبود با کلی مشکل روانی سراغ ازدواجی شتابزده رفتم و 4سال عمر عزیز زنم را از بین بردم .خوشبختم که این طلاق باعث شد دقیقا و مو بمو مشکلاتم را بررسی کنم و فلسفه ازدواج و اهمیت زن رابفهمم .خطاب به همه مردان میگم قدر زناتون رابدونید و زنهای خودتون را نفر اول عشق ومحبت بدونید نه خانوادتون را .اگه بدونید هنوز بعد از 3سال شبها در تنهایی گریه میکنم به یاد عزیز از دست رفته ام شمارا به خدا اگه مشکلی دارید به روانشناس مراجعه کنید و بیخود دختری را بیچاره نکنید .دوران کلفتی وتو سری خوری زن گذشته اگاه باشید و انسان . درود برهمه مردانی که عرضه خوشبخت کردن زن را دارند وبعد ازدو.اج میکنند .. |
81. توسط: mina21, در 23/05/1389 کاش شوهر منم الان که من هنوز کنارشم قدر منو می دونست ولی حیف که اینو درک نمی کنه یه زن به محبت شوهرش احتیج داره شاید یه روزی تحملش تموم بشه و دیگه تمام عشقش تبدیل به تنفر بشه اون فقط از زنش می خواد که حرف رو حرفش نیاره و اگه اورد کتکش می زنه این جور برخوردا واسه 50 سال پیشه من که الان 21 سالمه چه جوری باید با این رفتارا کنار بیام!!! |
82. توسط: نگار, در 23/05/1389 سلام مينا جان اگه شوهرت معتاد نبوده ودختر باز نيست كمكش كن اين مشكلت اين مشكله دسته بزنش حل بشه باهاش حرف بزن .من شوهرم دوست دختر داشت واعتياد با اين همه بدي كه داره ومن خونه پدرم هستم اگر باز بياد دنبالم قول بده برميگردم-به خدا طلاق خيلي سخته -با اين كه شرايط الانم خوبه ليسانس دارم وكار ميكنم پدر ومادرم هم نازمو ميكشن بچه هم ندارم-ولي به خدا طلاق خسته تا ميتوني ازش بخواه مشكلتون حل بشه |
83. توسط: mina21, در 24/05/1389 سلام نگار جان ممنون که دلداریم میدی بخدا خودمم از اسم طلاق می ترسم ازینکه تو این سن کم مطلقه شم وحشت دارم منم پدر و مادرم پشتم هستند ولی چون خودم با اسرار شوهرمو انتخاب کردم همش سرزنشم می کنن اوایل نامزدی هر وقت مشکلاتمو بهشون می گفتم می خواستن همه چی رو بهم بزنن منم انقدر سرزنش می کردن که دیگه الان فقط وقتی باهاش مشکلی پیدا می کنم فقط گریه می کنم به هیچکسی نمی گم دیگه خیلی خسته شدم به هر کی مشکلامو می گم بهم می گن انقدر خودتو عذاب نده ازش جدا شو موندم سر 2 راهی ... |
84. توسط: نگار, در 24/05/1389 مينا جان من هيچ وقت تشويقت نميكنم به جدايي-چون اراده فولادي مي خواد من خودم باز ميگم اگه بياد بگه اشتباه كردم برميگردم ولي همه ميگن معتاد هيچ وقت نميتونه ترك كنه وكسي كه خيانت ميكنه باز اين كارو انجام ميده-ولي بهت پيشنهاد ميكنم اگه فكر ميكني درست ميشه بريت پيشه مشاور-اگه درست نشد ومشكلتون خيلي حاد بود تاكيد ميكنم اگه خيلي بزرگ بود چون الان همه زندگي ها مشكل دارن-قبل از اينكه بچه دار شي خودتو خلاص كن -ولي الان به جدايي فكر نكن به خدا خيلي سخته من شوهرمو با همه بدي هاش هنوز دوست دارم الان 4ماهه خونه پدرمم دلم براش تنگ شده تواين 4ماه باهاشم حرف نزدم چون موبايلشو عوض كرده-ديگه صداش يادم رفته ولي باز به فكرشم ميگم كاش مثل قديمي ها ميسوختمو ميساختم |
85. توسط: نگار, در 24/05/1389 مينا جونمممممم از دست پدرو مادرتم ناراحت نباش اونا حق دارن ولي مشكلاتو بهشون بگو بذار بدونن من شوهرم پسر عمومه به خاطر فاميلي همه غصه هامو ريختم تودلم تا به اندازه يه كوه شد تا يه روز تركيدم و همه چي رو گفتم حتي دزديهاشم به همه گفتم ديگه كسي باور نميكنه شايد اگر زودتر گفته بودم بهتر بود-من با رضايت پدر ومادرم ازدواج كردم وضعيتم اين شد ودعاي اونا پشت سرم بود -حالا همه چي رو سپردم دست خدا هرچي به صلاحمه همون رقم بخوره |
86. توسط: mina21, در 25/05/1389 نگار جان نمی دونی وقتی اینارو میگی چه حالی می شم وااقعا درکت می کنم عزیزم چون خودم قبل عید همین حالو داشتم کارمون به دادگاه کشید وقتی دیدم قضیه داره جدی میشه حالم بد شده بود خونه نشینو افسرده شده بودم من می دونم دل جدایی رو ندارم با اینکه خیلی اذیتم می کنه بازم مثل دیوونه ها دوسش دارم نگار جان توام انقدر خودتو اذیت نکن از جوونیت استفاده کن نذار عمرت با پشیونی هدر بره. |
87. توسط: نگار, در 25/05/1389 مينا جان مرسي-چي شد كه دوباره آشتي كردين |
88. توسط: نگار, در 25/05/1389 مينا جان زنگ بزن 148با مشاوره صحبت كن خيلي بايد پشت خط بموني ولي خوبه |
89. توسط: mina21, در 26/05/1389 پدر مادرم تو خونه زندانیم کرده بودن موبایلمو ازم گرفته بودن که مبادا به شوهرم زنگ بزنم یا یه وقت اون با من صحبت کنه 2 ماه ازش بی خبر بودم تا اینکه دومین روز عید با هاش تماس گرفتم بیاد دنبالم منو ببره شمال خونشون فرداش قایمکی از بابامینا رفتیم چون من می خواستم این قضیه حل شه اینکارو کردم اگه نمی رفتم به طلاق ختم می شد از طرفی هم نمی خواستم فامیلا بفهمن چون عید بود همه متوجه می شدن می دونی که اگه حرف این چیزا تو دهن مردم بیفته چی میشه! خلاصه 20 روز موندم اونجا بعد به خاطر دانشگاه برگشتم بابام خیلی باهام بد رفتار کرد ولی من بهش گفتم من شوهرمو دوست دارم بعد اون دیگه هیچی بهشون نمی گم ولی اونا دیگه با شوهرم رابطه ای ندارن خلاصه من فکر کنم بدترین دوران نامزدی رو تو دنیا داشتم و دارم. |
90. توسط: سحر, در 02/06/1389 سلام من سحرم 25سالمه 1 ساله ازدواج كردم 2سال عقد كرده بودم قبل از عقد 5 سال با هم دوست بوديم خيلي به شوهرم علاقه دارم ولي مجبورم ازش جدا بشم دارم ديوانه ميشم نميتونم اين 8 سالو فراموش كنم اگرم باش بمونم ايندم تباه مي شه دلم مي خواد بميرم يعني مي شه فراموشش كنم كمكم كنيد  |
91. توسط: نگار, در 02/06/1389 سحرجون چرا مجبوري جدا بشي |
92. توسط: مهشید, در 02/06/1389 سلام.امیدوارم همگی خوب باشید.خدارو شکر ولی من زیاد خوب نیستم.ترس از اینده دارم.امیدی به زندگی ندارم.برای پدرو مادرم ناراحتم،منو میبینن با دخترای فامیل مقایسه میکنن،من از این موضوع خیلی رنج میبرم.از یک طرف روحیه ای دارم که فوق العاده عاشقم،نیاز به یک عشق تو زندگیم دارم.از خدا میخوام به من کمک بکنه.با ارزوی سلامتی برای همتون. |
93. توسط: سحر, در 03/06/1389 سلام نگار جون راستش شوهرم وقتي عصباني ميشه تعادول نداره ونمي فهمه چيكار مي كنه چند بار تو عصبانيت منو هل داد كه سرم به لبه ميز برخورد كرد يا انكه چند بار تو دعوا مي خواست خودشو از پنجره پرت كنه تازگيها هم فهميدم ترياك مصرف مي كنه البته معتاد نيست ولي نيميدونم شايد بشه بدتر از همه به برادرش خيلي وابستست طوري كه مشوقش براي طلاق اونه.دارم ديونه مي شم نمي دونم چيكار كنم از طلاق مي ترسم از ادامه با اونم ميترشم |
94. توسط: سحر, در 03/06/1389 منم دقيقا مثل شما ها فكر ميكنم با اينكه فكر طلاقو خودم انداختم تو سرش وخودم رفتم اقدام كردم براي طلاق توافقي اما حالا پشيمونم اونم اولش مخالف بود ولي حالا راضي شده و مي خواد جدا بشيم من 10 روز بعد از دعوامون رفتم اقدام كردم و اونم قبول كرد حالا همش فكر مي كنم اگه خوب بشه اگه برا كسي ديگه خوب بشه واينكه هنوز خيلي دوستش دارم دارم ديوانه ميشم |
95. توسط: نگار, در 03/06/1389 سلام سحر جان روزگار من مثل شماست خوب اگه فكر ميكني درست ميشه به زندگيت يه فرصت بده باهاش حرف بزن فعلا منصرفش كن بعد برين مشاوره ولي اين رفتار عصبيش اصلا خوب نيست ولي شايد درست بشه الان بيشتر پسرا اعتياد دارن شوهر من هم اعتياد داشت هم دختر بار بود ومن هنوزم ازش بيخبرم بهم زنگ نميزنه منم شماره موبايلشوو ندارم كه باهاش حرف بزنم شايد اگه ميتونستم بهش ميگفتم بريم پيش مشاور بعد براي جدايي اقدام كنيم در صورتي كه ميدونم قبول نمي كرد بريم پيش مشاور -الن اون نميياد توافقي جدا بشيم ميگه توبرو منم ميام ولي من مهرمو اجرا گذاشتم |
96. توسط: سحر, در 03/06/1389 نگار جون مرسي از جوابت شوهرم پيش مشاور ميياد ولي بعدش ميشينه مسخره ميكنه كه من بيشتر ميفهمم تا اون اصلا كسي رو قبول نداره اصلا فكر نمي كنه كاراش اشتباه حالا هم من نمي خوام تماس بگيرم قبل دادگاه باش تماس گرفتم گفتم پشيمونم ولي اون گفت كه ديگه اون نميخواد و يكسري دروغ كه خانوادش بهش گفته بودنو باور كرده و حالا تحت تاثير اوناست خانوادشم از اول با ازدواج ما مخالف بودن ولي شوهرم اجازه دخالت نميداد بهشون ولي حالا حسابي دارن پرش مي كنن اونم گوش ميده فلا يه مدت مي خوام هيچ اقدامي نكنم تا ببينم اون مي خواد چيكار كنه همه ميگن اون ارزش برگشتن نداره و اگه برگردي ايندت تباه ميشه ما تو يه شهرم زندگي نمي كنيم تو دانشگاه با هم اشنا شديم و من خونم تو شهر اون بود واونجا غريب بودم از نظر خانوادگي اصلا هم سطح نيستيم وكلي اختلاف فرهنگي زباني حتا مذهبي داريم من با همه اينا كنار امدم و سر اينا با هم مشكل نداشتيم ولي اخلاقشو نميشه كاري كرد اصلا نمي دونم چيكار كنم خيلي سردر گمو گيجم نمي دونم چي دروسته چي غلط هر روز يه تصميم مي گيرم يه روز دلم مي خواد برگرده يه روز ياده كاراش مي يفتم ميگم ارزش زندگي كردن نداره مي ترسم برم و دوباره مجبور بشم برگردم شماها بودين چيكار مي كرديد |
97. توسط: نگار, در 04/06/1389 سحر جون من خودم 3ماه وايسادم ببينم اون چه كار ميكنه گفته بود از هم جدا بشيم ولي نيومد گفتم بهش توافقي ولي باز نيومد-الان من خودم رفتم مهرمو گذاشتم چون از عيد وضعيتم اينه اونم كه مطمئنم رفته دوباره سمت كراك خودم پيش يك مشاوره رفتم گفت محاله يك كسي كه از نوجواني شروع كرده به اعتياد ترك كنه -منم از طلاق ميترسم ولي خودمو پيش اون ديگه كوچيك نمي كنم چون 1بار پيشش گريه كردم گفتم بدون اون نميتونم زندگي كنم -ولي اون باغرور گفت هيچ حسي بهت ندارم اونقدر هم مرد نيست كه بياد به حرفش عمل كنه-نميدونم به حرفه پدر ومادرت گوش كن ولي وقتي اونم بهت ميگه نميخوامد كه ديگه برگشتن نداره تو حق داري با مردي باشي كه عاشقانه دوست داشته باشه اونايي كه معتاد ميشن خيلي خودشونو قبول دارن-تو هم يه كم صبر كن ببين چي ميشه اگه نيومد برو مهرتو بزار |
98. توسط: نگار, در 04/06/1389 برات دعا ميكنم كه هر چي به صلاحته برات رقم بخوره-اول فكر ميكردم كه فقط منم كه اين مشكلو دارم ولي حالا ميبينم مثل من زياده |
99. توسط: مهشید, در 04/06/1389 من از زندگی خسته شدم.کاش خودکشی گناه نبود میتونستم خودم و بکشم. |
100. توسط: سحر, در 05/06/1389 ميدوني نگار جون باورم نميشه بعد 8 سال عشقو عاشقي اخرش اينطوري بشه اگه بدوني چه مشكلاتي داشتيم براي ازدواج و با چه بدبختي همه رو راضي كرديم اين خيلي اذيتم مي كنه نميدونم نگار جون اميدوارم توام هر چي صلاحته بشه ولي صلاحت جدايي هميشه طلاق بد نيست بايد تلاش كنيم بعد طلاق موفقيت زيادي بدست بياريم تا سر خورده نشيم هيچكس هم نمي تونه غير خودمون كمكمون كنه فرامش كردن يه ادم و ترس از تنهايي خيلي سخته ولي بهتر از تحمل كردن ادماي عوضي.من كه سپردم دسته خدا توام توكل كن خدا گر ز حكمت بنيدد دري ز رحمت گشايد در ديگري |
طلاق حادثه اي مهم و سهمگين در زندگي است و دوران پس از طلاق ، پستي ها و بلندي هاي زيادي دارد. گاهي فشار و ضربه روحي طلاق آن قدر زياد است که زخمي عميق و هميشگي بر جاي مي گذارد ...
به گزارش ایونا ، بعضي ها جدايي را هرگز باور نمي کنند و نمي پذيرند و بعضي ديگر پس از مدتي زندگي عادي روزمره را پيش مي گيرند، اما در باقي روزهاي زندگي ، تلخي طلاق و ترس از وابستگي و جدايي را به دوش مي کشند. حتي به هم خوردن نامزدي هم مي تواند به همين صورت دردناک و ناراحت کننده باشد؛ اما براي هر دردي درماني هم وجود دارد. شما با رعايت چند نکته ساده مي توانيد ناراحتي و افسردگي پس از طلاق را تا حد زيادي تخفيف دهيد و خود را براي زندگي پس از طلاق آماده کنيد .
احساساتتان را سرکوب نکنيد
همه کساني که طلاق را تجربه کرده اند مي دانند که خشم و افسردگي چاشني لاينفک آن است . غالبا مردم از احساس ناراحتي ، غصه ، افسردگي و خشم ، مي ترسند. گاهي قدرت اين احساسات تيره و تار به حدي است که مي تواند همه زندگي شما را تحت الشعاع خود قرار دهد، اما بايد آگاه باشيد که گرچه ممکن است اين احساسات خيلي شديد و منفي باشند، اما مقطعي هستند و تجربه آنها شما را نابود نمي کند و اگر به خودتان اجازه بروز اين احساسات را بدهيد خيلي حالتان بهتر خواهد شد. از سوي ديگر اگر شما آگاهانه يا ناخودآگاه احساس خشم وغم ناشي از طلاق را سرکوب کنيد، هرگز ديگر نمي توانيد رابطه اي سالم و صحيح براي ازدواج برقرار کنيد و هميشه کوله بار زخم هاي کهنه را به روابط جديدتان وارد مي کنيد؛ پس به جاي فروخوردن احساساتتان ، آنها را بيرون بريزيد و بروز دهيد .
زندگي ادامه دارد
معمولا وقتي دو نفر تصميم به ازدواج مي گيرند، روياها و خواسته هاي مشترک و شيريني را در سر مي پرورانند. يکي ديگر از کارهاي دردناک پس از جدايي فراموش کردن اين آرزوهاست. اين کار بسيار مشکل است چون همان روياها هستند که توان حرکت رو به جلو را به شما مي دهند، اما بايد به ياد داشته باشيد که جدايي از کسي که کاخ آرزوهايتان را با او ساخته بوديد به معناي پايان همه چيز و نابودي روياهايتان نيست. شما هستيد که بايد خود را بازيابيد و آرزوها و اهدافي که با شرايط کنوني شما هماهنگ هستند را به اجرا درآوريد .
يکي از مهمترين نيازهاي افرادي که واقعه بزرگي مثل طلاق را پشت سر گذاشته اند، داشتن کسي است که به حرف هايشان گوش بدهد. کسي که آنها را قضاوت نکند و با دلسوزي با آنها همدردي کند. از دوستان و نزديکانتان بخواهيد که بدون اظهار نظر پاي درد دل شما بنشينند و فقط گوش بدهند. لازم نيست شما را نصيحت کنند و يا نظرشان را راجع به احساسات تلخ شما ابراز کنند. پس خجالت نکشيد و خواسته خود را ابراز کنيد و تقاضاي کمک کنيد. اگر چنين شخصي در اطرافيان شما وجود ندارد مي توانيد از يک مشاور کمک بگيريد .
اشتباهاتتان را بپذيريد
بخش مهمي از سفر شما به سمت بازيابي سلامت روانتان ، درک اتفاقاتي است که باعث جدايي شما شده است. شما بايد با صداقت کامل تمام اتفاقات و مسيري را که باعث اختلاف و در نهايت جدايي شما و همسرتان شده است را با خود مرور کنيد. سعي کنيد به جاي ملامت کردن طرف مقابل ، نقش خود را در کل ماجرا پيدا کنيد و با شجاعت خطاهايتان را بپذيريد. به انتخاب هاي اشتباهتان فکر کنيد. چه کارهايي را مي توانستيد متفاوت انجام دهيد؟ آيا اگر دوباره در همان شرايط قرار بگيريد، عکس العملتان متفاوت خواهد بود؟ اين بازنگري را با هدف توانمند کردن خود انجام دهيد. به خاطر داشته باشيد که شما قرباني اين ازدواج نبوده ايد و حتما سهمي در اشتباهات يا مسيري که به جدايي ختم شده است ، داشته ايد. اين فکر به شما اعتماد به نفس مي دهد و توانمندتان مي کند .
به دلايلي که به خاطر آنها همسر سابقتان را انتخاب کرده بوديد فکر کنيد. معمولا اغلب ما تنها دليل انتخاب همسرمان را دوست داشتن مي خوانيم ، اما در واقع آنچه ما دوست داشتن مي خوانيم نيازهاي بي پاسخي است که اغلب حس مي کنيم. مثل نياز به مورد محبت واقع شدن ، نياز به اين که کسي عاشق ما باشد و به ما احتياج داشته باشد. نياز به پيدا کردن کسي شبيه به پدر يا مادر که به ما در تخفيف کمبودهاي دوران کودکي کمک کند. نياز به کسي که ما را تائيد کند و حس خوبي به ما القا کند .
ترس ها هم مي توانند ما را به علاقه مند شدن به شخص ديگري ترغيب کنند. ترس از تنها بودن و بي پشتوانه بودن از شايع ترين ترسهايي است که ما را به سمت ازدواج سوق مي دهد، آيا اين دلايل مي توانند پايه محکمي براي يک زندگي زناشويي موفق باشند؟ بدون شک جواب اين سوال منفي است. شما بايد همسر خود را به خاطر فضايل اخلاقي او، مشترک بودن اهداف کلي زندگي و داشتن همراهي رهرو در سفر زندگي انتخاب کنيد .
بخشش بر هر درد بي درمان دواست
هم خود و هم همسر سابقتان را ببخشيد. به اين فکر کنيد که هر دوي شما نسبت به ميزان آگاهي و تجربه خود بهترين عملکرد را در شرايط بحران انجام داده ايد و حتي اگر يکديگر را آزار هم داده ايد به خاطر بدجنسي و توهين نبوده بلکه شرايط اين گونه اقتضا مي کرده است و شايد هم به خاطر دفاع و حفظ خود در آن لحظات مجبور به بروز چنين رفتارهايي شده ايد. بخشش شما را از قيد تنفر و افسردگي و ملامت آزاد مي کند؛ البته نبايد انتظار داشته باشيد که بخشش و فراموشي آسان حاصل شود. بخشش به تمرين نياز دارد، تمرين مداوم و روزانه ، به همسر سابقتان فکر کنيد و او را براي همه چيز ببخشيد .
رابطه را کاملا قطع کنيد
براي فراموش کردن همسر سابقتان بايد 3 تا 6 ماه او را اصلا نبينيد. شايد فراموش کردن او سخت ترين و دردناک ترين بخش طلاق باشد؛ چون شما به حضور فيزيکي او و دوستي نزديک با او عادت کرده ايد و هميشه از دست دادن يک دوست و امين حتي به هر دليلي که باشد بسيار مشکل است ، اما اگر مي خواهيد از عواقب و آسيب هاي طلاق شفا يابيد، بايد اين دوست را از دست بدهيد .
سعي کنيد تماس خود را با او به حداقل برسانيد و اگر بچه داريد، اجازه بدهيد والدين شما بچه را به ملاقات پدرش ببرند. در آخر بايد بدانيد که طلاق يک عمل پر استرس و دردناک است که مسير زندگي شما را براي هميشه تغيير مي دهد. براي مواجهه با اين تغيير بايد قوي باشيد و از خود مواظبت کنيد. غذاي خوب بخوريد، ورزش کنيد و خوب بخوابيد. براي تقويت روحيه هم مي توانيد به کارهاي خلاق هنري يا ورزش هايي چون يوگا روي آوريد .
نقش دوست خوب هم در اين دوران بسيار حياتي است. اجازه ندهيد تنهايي اذيتتان کند. دوستان خوبي پيدا کنيد و با آنها به مسافرت برويد. طلاق آخر زندگي نيست ، بلکه شروعي دوباره با کوله باري از تجربه است .
خبرگزاري زنان ايران نمایش مطلب : 3240
101. توسط: mina, در 08/06/1389 سلام دوستای خوبم می خواستم ازتون یه سوال بپرسم گفتم شاید شماها که تجربه دارید بتونید راهنماییم کنید الن من تو دوران نامزدیم سوالم اینه که اگه یه مردی خسیس باشه می تونیم عوضش کنیم یا ای خصلت تا آخر عمر عوض نمی شه؟نامزدم خیلی خسیسه همش میگه خودت باید بری سر کار خرجتو در آری. |
102. توسط: مهشید, در 09/06/1389 مینا جان سلام این و به عنوان راهنمایی بهت میگم.کسی که از الان داره به این شکل بیان میکنه زیاد قابل اطمینان نیست و نمیشه توی زندگیی به عنوان یک همسر بهش تکیه کرد.اگر بخواد به این شکل باشه چرا پس ازدواج؟ادم دوست داره از طرف همسرش حمایت بشه.من با توجه به چیزی که گفتی فکر میکنم فردا در زندگی نه بر سر این مسئله بلکه چیزهای دیگه هم مشکل خواهی داشت.خیلی از این بابت خوشحالم که در این مرحله هستی و هنوز قابل جبران. |
|
قبل از ارسال نظر به نکات زیر دقت فرمایید:- رعایت ادب و احترام نشانه شخصیت واقعی شماست.
- هرکس برای خود نظری دارد که این نظر هم برای او و هم برای ما محترم است.
- بخش نظرات فقط برای ارسال نظر است نه برای تبلیغ سایت یا وبلاگ شما.
|
|