5. توسط: anisa, در 01/06/1389 بچه ها نوشته هاتون رو خوندم. خيلي راحت تر شدم از اينكه ديدم روحيات و احساسات بقيه هم تقريبا شبيه روحيات خودم هست. راستش من هم حدود 2 سال هست كه عقد كردم و 1 سال كه عروسي كردم. البته من و شوهرم 9 سال با هم دوست بوديم الان هم من 27 سالمه. تو تمام مدت دوستيمون هزاران بار كارمون به دعوا و جدايي كشيده شد. اما با اصرارهاي اون دوباره روز از نو. تا اينكه بالاخره ازدواج كرديم. من تا قبل از ازدواج خيلي منطقي تر برخورد ميكردم و هميشه ميگفتم كه ما نميتونيم با هم ازدواج كنيم. اما آرمين چون خيلي بجه بود و اصلا نميفهميد زندگي چيه اصرار به ازدواج داشت. خلاصه بعد از ازدواج بازهم دعواهاي هميشگي شروع شد. بي اعتمادي، سركوفت، كتك كاري، بچه بازي و خلاصه اينقدر ريزه كاري كه زدگي رو به كام هردومون تلختر و تلختر ميكرد. ارمين نه معتاد بود و نه رفيق باز. ارمين بچه اي هست كه هرگز بزرگ نخواهد شد. معني زندگي رو نميفهمه. گذشت نميكنه. با كوچكترين دعوا ميخواد جدا شه. حالا سرتون رو درد نيارم. من هم ديگه واقعا بريدم. و ميخوام جداشم. اما بزرگترين مشكل من پدر و مادرم و خواهر مجردم هست كه جونمو واسشون ميدم. و اگه تا الان هم تحمل كردم واسه خاطر اونا بود. حتي يه بار دست به خودكشي زدم چون نميخواستم اسم ننگ طلاق باعث آزارشون بشه. نميدونم بعداز طلاق به اون ها چي ميگذره. |